جنون=مهدی ده نمکی
به می بربند راه عقل را بر خانقاه دل ---- که این دارالجنون هرگز نباشد جای عاقلها
عباس : خو حاجی بچه خیبریا همشون حاجین . --- اون موتورا جاده میخواد دود اون موتورا نفس من و عباسو بند میاره . خیبری سوز داره ، دود نداره
و من امروز با صدایی از سر سوز فریاد میزنم تا نا مردمان این روزگار بدانند : ما سوز داریم و هر چه کنیم با همین سوز است ما دود نداریم صدایی نداریم ، حتی از دست شما نفسمان بند آمده اما خوب بدانید که روزی سوز ما خانمانتان را خواهد سوزاند اما یادتان باشد که آن روز نیز دودی نخواهید دید . . . . . بگذار به خاطر ریش و ریشه هایی که ازشون دست نمیکشم هر بلایی بر سرم بیاورید من مهدی ده نمکی هستم هیچ نسبتی هم که با مسعود ده نمکی نداشته باشم مثل او بی کله ام ، سرم برود حرف حق را میزنم به هر قیمتی که تمام شود و به قول آقا مسعود : جبهه امروز ترکشش به آبروی آدم میخوره . دنبال هیچچیزی از این دنیا نیستم که همین کهنه ردای درویشی مارا بس حاکمان زر و زور و تزویر باید از من بترسند چون حنجره ام فریادی که میزند کاخهای تزویرشان را خواهد سوزاند آقایان سردار که حال شهردار شده اید منم مهدی ده نمکی همانی که به خاطر کارم حاظر نشدم زیر بلیط و پرچم هیچ قومی سینه بزنم من هیچ رنگی ندارم نه سبزم نه آبی و نه هیچ و امروز به حاج ایوب گفتم : من هنوز سیاه و سفیدم و زیر پرچم سیاه حسین سینه میزنم . چون یاد گرفتم که از سیاهی رنگی بالاتر نیست . . . . و از حسین در درگاه اله فردی مقربتر نیافتم مگر میشود حسین برای امر به معروف سر بدهد و من هیچ ندهم ؟!!!..... خرده آبرویی دارم و اندک جانی که فدای آل الله است یاعلی مهدی ...................... مقبل که مداح حضرت اباعبدالله الحسین(ع)است میگوید: بسم الله الرحمن الرحیم این چند روز روز اول هفته واسم به اندازه یک سال گذشت چه چیزها که نشنیدم و چه چیزها که ندیدم غروب به یاد فرمایش حضرت امام (ره) افتادم در مورد جنگ فقر و غنا وقتی سلسله مباحت استاد رحیم پور رو در مورد امام گوش میدم به خودم افتخار میکنم که به عنوان کوچکترین سرباز ایشون هستم آینده نگری های امام و جهان بینی ایشون در قرن ما بی نظیره همین جنگ فقر و غنا که ما این روزها بیشتر برامون ملموس شده آدمهایی دیدم در این ۲-۳ روز گذشته که عیاشی یک شبشان به اندازه حداکثر خواسته عده دیگری هزینه دارد و نمیفهمند که چه باید بکنند ثروتمندانی که تمان خلاهای عاطفی و فکری خود را با صرف هزینه های گزاف به تباهی پر میکنند و قناعت پیشگانی که تا ساعتی پیش مهمان آنها بودم و تنها وسیله پذیراییشان رویی باز و لبی و خندان و یک استکان چای بود قدر محبت راننده ای از لرستان که به پاس ۳ روز مرخصی و دیدار خانواده اش کیسه ای کوچک گردو به ارمغان برایم آورده و آن دیگری که با یک بسته آب نبات روحم را تازه کرد ، از تمام ثروتهای دنیا ارزشمند تر است . کاش آنها که با ثروت در طلب عاطفه و مهر بودند کاری به ما نداشتند .......... اولها دلم برای امثال خودم میسوخت که چرا از بعضی ایده آل های پیش پا افتاده هم محرومیم اما امشب دلم برای آنانی سوخت که نمیتوانند مثل من و راننده هایم بر روی پاره موکتی چای بخورند و شاد باشند . تمام خسته گی این چند روز پر فشار با یه استکان چای رفع شد . ما فقرا ثروتی داریم که با آن به جنگ این اغنیا خواهیم رفت و پیروز خواهیم شد . خبرگزاري فارس: علي نوروزي از شاعران دلسوخته اهل بيت (ع) شعري را درباره حرمتشكني روز عاشورا سروده است. بار دگر به سينه ما داغ آمده
این علی آقا نوروزی از دوستان دوران تحصیل ما و از بچه های قدیمی هیئت محبان الصادق (علیه السلام ) است . خدا حفظش کنه السلام علیک یا ابا عبدلله لینک زیر نجوای عاشقانه ای است از حضرت امام (ره) در جمع فرزندان رزمنده اش گذشت . . . . یک عاشورای دیگر از عمرمان سپری شد . . . اما توفیر داشت با مابقی عاشوراها . . . . گویا فراموشمان شده که مهمترین نعمت این نظام و انقلاب امنیت و آرامش بود که عده ای طفل نو پای سر از تخم بر آورده به باد مسخره بازی گرفته اند همین جوجه ها که این روزها اصل ولایت مطلقه فقیه را منکر شده و از دهان نجسشان هر چه می آید به توهین و فحاشی به صاحت نایب امام زمان (عج) میپردازند قدر این روزها را نمیدانند کاش در یکی از همین کشورهای گوگولی مگولی اروپایی دوست داشتنیشان بودند تا میفهمیدند کوچکترین اهانت به سران مملکتی در تمام دنیا چگونه پاسخ داده میشود !!!!!......... کاش . . . . دلم میسوزد برای همانانی که رفتند برای این آزادی ، برای این امنیت که شده بازیچه عده ای بچه ... الان یکی از بچه ها از در اومد و گفت : داشتم فکر میکردم اگر در زمان امام حسین بودیم در کدام سپاه میجنگیدیم ؟ یه کم فکر کردن بهش خیلی لازمه . . . . . . . . . از فاطمیه که میگذرم دلم به هوای محرم گرمه که دوباره هوایی شوم امسال گویی مَحرم نشدم تا امروز که ۷ شب از بزم عزای مولا سپری شده توفیق حتی یک نفس در هوای هیئتهایش را نداشتم نه اشکی ، نه آهی ، نه هیچ . . . . . . . . . قسمتم امسال فقط یه پیرهن مشکیه که دردی از دل داغدارم دوا نمیکنه گویا بار معصیت سعادت را له کرده عباس مددی کن . . . . . . . . . یاعلی مهدی ............................. قرار بود نامه ام رنگ ((درد)) نگیرد که گرفت… این روزهای مانده به محرم و این اوضاع و احوال پیش آمده منو یاد فرموده حضرت آقا میندازه : (( دشمن بداند اگر امروز فشار بیاورد ما صلح حسنی نمیکنیم . امروز پاسخ ما قیامی حسینی است )) وای اگر سید علی اذن جهادم دهد ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد
امشب شب اول محرمه ............... خدایا مارو به حسینت ببخش . . . . . . . . . بار الها فصل نامردی رسید ..... لباس مشکی ما را به دستمان بدهید قسم به حرمت چشمانتان اگر مردیم به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید

من خیلی عاشق زیارت قبر امام حسین(ع) بودم. یکی از تجار به من گفت:من تو را با خرج خودم کربلا میبرم. کاروانی ترتیب دادند و حرکت کردیم ولی در بین راه، سارقها ریختند کاروان ما را سرقت کردند و من دلشکسته به گلپایگان برگشتم. یک حسینیه بود، در آن حسینیه مشغول عزاداری شدیم تا شب عاشورای حسین. شب عاشورا را گریه کردیم، سینه زدیم و روضه خواندیم. سپس من خوابیدم.
در خواب دیدم که مشرف شدهام به صحن و سرای امام حسین(ع.) اما یک عده خادمهایی که لباس سفید مخصوص دارند، مامور انتظاماتند. من آمدم درب حرم اباعبدالله حسین(ع) دیدم یکی از آن خدام دست مرا گرفت و گفت: مقبل صبر کن. گفتم:آقا این در خانه حسین است “هرکه خواهی گو بیا و گو برو” چرا دستم را گرفتی؟ من عاشق حسینم، میخواهم بروم به زیارت قبرش. یک نگاهی به من کرد و گفت: مقبل، آرام بگیر. حرم را خلوت کردهاند، مادرش فاطمه زهرا به زیارت قبرش آمده است.
مقبل میگوید: من این حرف را که شنیدم برگشتم داخل صحن، دیدم در دهلیز وسط صحن یک مجلسی است، یک گروه باوقار، یک عده مردم نورانی نشستهاند. من هم همان دم در نشستم. طولی نکشید دیدم یک شخصیتی که او خورشید است و دیگران ستاره وارد شد. زیر بغلهایش را گرفتند، قامتش خمیده، لباس سیاه تنش، همه بلند شدند، او را صدر مجلس جا دادند. سوال کردم این آقا کیست؟ گفتند: خاتم انبیاست. گفتم اینهایی که نشستهاند چه کسانی هستند:گفتند: آدم صفی، ابراهیم خلیل، موسی، نوح شیخالانبیا و عیسی مسیح. گفتم که این مجلس، مجلس انبیاست. دیدم همه سرسلامتی دادند.
پیغمبر فرمودند: دیدید حسین را کشتند. سرسلامتی دادند. پیامبر سر را بلند کرد و فرمود: محتشم را بگویید بیاید برای ما روضه بخواند. گفت: دیدم یک پیرمرد قدکوتاه، عمامه ژولیده، محاسن انبوه، بلند شد آمد جلو. تعظیم کرد و یک منبر از نور گذاشتند. پیغمبر فرمود: برو بالا. پله اول و دوم و سوم و... تا پله نهم ایستاد. من گفتم: حالا این دوازده بند شعری که گفته، ببینم از کجایش شروع میکند. دیدم شروع کرد به خواندن این شعر:
کشتی شکست خورده طوفان کربلا
در خاک و خون فتاده به میدان کربلا
از آب هم مضایقه کردند کوفیان
خوش داشتند حرمت مهمان کربلا
بودند دیو و دد همه سیراب و میمکید
خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا
زان تشنگان هنوز به عرش میرسد
فریاد العطش ز بیابان کربلا
همه گریه کردند. پیغمبر رو کرد به انبیا و فرمود: دیدید حسینم را لب تشنه کشتند. آبش ندادند. محتشم خیال کرد دیگر بس است و ساکت شد. یک وقت پیغمبر فرمود محتشم بخوان. روضه بخوان، دلهای ما عقده دارد.
دیدم محتشم عمامهاش را زمین زد. از بالای منبر به پیغمبر عرض کرد: یا رسولالله، اینجا را نگاه کن واشاره کرد به گودی قتلگاه.
این کشته فتاده به هامون حسین توست
این صید دست و پا زده در خون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون، حسین توست
یک وقت دیدم ملائکه دویدند. گفتند: محتشم بس است. پیغمبر غش کرده است. پیغمبر را به هوش آوردند. پیغمبر عبایش را برداشت با دست خودش بر دوش محتشم انداخت.
مقبل میگوید: دل من شکست. با خودم گفتم من هم مداح حسینم. چرا پیغمبر به من هیچ نفرمودند، اما به محتشم عبا دادند.
از مجلس انبیا بیرون آمدم. هی بر میگردم یک قدم پشت سرم را نگاه میکنم، اشکهای من جاری شد، خدایا حسین حلقه غلامی به گوش من نکرده است.
در این حال یک وقت دیدم یکی از خدام از داخل حرم میدود، صدا زد: بیا مقبل، مادرش فاطمه زهرا فرمود:مقبل برایم روضه بخواند. مقبل میگوید:من پله اول منبرایستادم و این شعر را خواندم:
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه شاه تشنه لبان بر جدال طاقت داشت
هوا زجور مخالف چو قیرگون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم، عرش بر زمین افتاد
یک وقت دویدند و گفتند:ای مقبل بس است، زهرا روی قبر حسین غش کرد.

بادي سياه بر سر اين باغ آمده
سبزي كه قامتش همه رنگ سياهي است
سبزي كه تار و پود تنش از تباهي است
از نسل شمر و حرمله قومي رسيدهاند
بر دوش خويش بيرق سبزي كشيدهاند
اينان كه دست قدرت حق را نديدهاند
داغ حسين بر جگر ما نديدهاند
ما در ره حسين سراپايمان سر است
دلهايمان چو آهن و چشمانمان تر است
مردن براي او بود آمال قلبمان
عشق حسين در دل ما هست چون زبان
اي واي اگر كه رهبرمان رخصتي دهد
تا مرغ دل زپيكر خاكيمان رهد
با بيرقي كه سرخ زخون كبوتر است
بر روي لب تلاطم اللهاكبر است
از بيخ بركنيم علفهاي هرزه را ...

قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل
و سال دل تحویل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم فقر
لباس عافیت بپوشند و (ناجوانمرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم فقر …
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفادار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
از نو می نویسم…
سلام

| Design By : Night Skin |



