تبليغاتX
دار المجانین = مهدی ده نمکی
بسم الله النور

با سلام خدمت همه عزیزان ٬ تو وبگردیهای امشبم توی وبلاگ عزیز طلبه تخریبچی یه مطلب خوندم . شما هم بخونید .

بسم المعشوق


 



بچه ها سلام


تا حالا ديوانه شدين ؟!


تا حالا ديوانه ديديد ؟!


اصلا مي دونيد ديوانه کيه ؟!


چقدر دوست داريد ديوانه باشيد ؟!


به نظرتون اين دوانگي نيست که بخواد کسي ديوانه باشه ؟!


اصلا به کي ديوانه مي گن ؟!


اينا همه سئوالهايي نيست که به ذهن من مي رسه . بلکه سئوالاي ذني من بسيارند ... .


شايد وقتي مي گن ديوانه آدم معناي بدي ازش برداشت مي کنه .


حالا يه سئوال : به نظر شما ديوانه حسين (ع) کيه؟!


به کي مي گن ديوانه حسين ( ع) ؟!


چند سال پيش بود که به همت محمد امين آقاي حقيقت موفق شديم سري به زنده ترين موجودات عالم بزنيم ... .


ساکنين بهشت خدا ... .



حدود ساعت 10 بود که سوار ماشين شديم و به طرف سعادت آباد حرکت کرديم.



آخر خيابون که رسيديم تازه فهميديم که چقدر سعادت داشتيم که اومديم ديوانه ديوانه هاي حسين (ع) بشيم . يه جايي يه تابلو بود که نوشته بود بيمارستان اعصاب و روان سعادت آباد .


خيلي بهم برخورد مثل اينکه بهم فحش دادن.غيرتم به جوش اومده بود.نمي دونم چرا شايد اين بيمارستان نوشتن و اين اعصاب و روان برام يه ذره سخت بود تحملش.


شايد بايد روي اون تابلو مي نوشتند بهشت خدا... .


يا مي نوشتند : به طرف منزلگاه شهيدان زنده خدايي... .


يا شايد هم بايد مي نوشتند عرش خدا روي زمين ... .


شايدم هم بهتر بود بنويسند سند چشم انداز غيرت و مردانگي مردم تهران و ايران ... .


منزل غيرتمند ترين غيرتمندان عالم ... .


وادي نور ... .


فرودگاه ملائکه الله... .


 



و خلاصه هر چه اسم خوب و با مسماء مي شد براي اونجا گذاشت تا معناي اون بهشت خدا را بده .



نمي دونم اونجا کجا بود ؟!


چه چيزي روي تابلوي اونجا بايد مي نوشتند ؟!


يا به طرف چي و کجا داريم نزديک مي شويم ؟!



وقتي مي شنيدم منصوري اون جانباز سر افراز مي گفت : براي دينم رفتم براي مردمم رفتم. نه هوشي در سر بود نه عقلي بود تا بفهمم که اين مرد ترين مرد عالم چي مي گه؟!


وقتي مي گفت : ان شا الله اقا بياد مثل اون بود که معناي تازه اي از مهدويت زنده شده بود برام . مثل اون بود که مهدي فاطمه اماده ظهور بود و خون تازه اي در رگهام جريان پيدا مي کرد. و معناي انتظار رو مي فهميدم ... .


باور نمي کنيد که چقدر دردناک و خجالت آور بود که جانبازي باهمه جراحتي که براو وارد شده بود. وقتي ازش پرسيدم :


چرا رفتي ؟! گفت براي دينم رفتم و باز هم ميروم چون فرمان امامه ... وقتي که يکي از اين بهشتي ها مي گفت وظيفم رو تشخيص دادم و انجام دادم.=


از خودم پرسيدم راستي وظيفه ما چيست ؟ ! فرمان امام ما چيست ؟!


نمي دانيد چقدر با صفا بود امير هوشنگ افتخاري پور همان که به محض ديدم ما از ته سالن دويد و اومد وگفت من برادر طلبه شهيد بسيجي عارف عليرضا افتخاري پورم عضو گردان عمار لشکر محمد رسول الله ... .


چقدر زيبا بود صداي سوت بلبلي زدن رمضاني اون جانبازي که اهل سواد کوه بود و براي روحيه دادن به بچه هاي آسايشگاه يا همان بهشت خدا در تهران - سعادت آباد سوت بلبلي ميزد .


گوئيا همت تمام قامت ايستاده بود و داشت به بچه ها روحيه مي داد ...


گوييا مسيح کردستان زنده شده بود و مردم را به جهاد و غيرت مي خواند.


چقدر سوزناک مي خواند محمد علي مهدي زاده اهل قم همون بسيجي عارف و شهيد زنده اي که به زعم خيلي از ما اهل زمين ديوانه و رواني و بيمار واهل بيمارستان و به زعم الهيون عالم عارفترين عرفاي زمانه.


خدا يا اينجا کجاست ؟ !


 


ياد سپهر بخير! من شنيده بودم داستان اصحاب کهف رو که وقتي فهميدند پولشون ديگه سکه نداره و خلاصه خيلي چيزهاي ديگر رو. از خدا خواستند وفاتشون رو برسونه مبادا اين بچه ها مثل سپهر دعاي عجل وفاتي بخونند ؟!


مبادا خانواده هايشان احساس حقارت کنند؟!هيچوقت يادم نمي ره اون جانبازي رو که تعريف مي کرد تو ميدون وليعصر تهران رفته بود و از خانمي پرسيده بود چرا شلوار شما اينقدر کوتاهه و اون خانم گفته بود: احمق بي شعور متحجر اين ترقي و پيشرفته به اين مي گن کلاس . و اون جانباز به تشنج افتاده بود و با بر خورد بد پليس و مردم مواجه شده بود. پيش اون مردترين مرداي عالم و غيور ترين غيرتي هاي هستي کم آوردم و اشکم جاري شد. راستي رفقا اينها چه کساني هستند ؟ !


کليد ترقي ما ؟!


سند پست و مقام ما ؟!


سند غيرت امت حزب الله ؟!


آدمهايي که به درد دفن شدن در بيمارستانها و به قول امروزيها يعني همان مترقي نماها وامروزيها تيمارستانها مي خوردند؟!


مگر نه اينکه هنوز هم که هنوز است در دانشگاههاي ايران عده اي در رشته باستان شناسي درس مي خوانند تا استخوانهاي پوسيده سربازان هخامنشي و سلجوقي و غيره را کشف کنند؟!


مگر اينها همسنگران شهدا نبودند؟!


مگر اينها سند زنده انقلاب نيستند ؟!


مگر اينها واسطه نان وآب پشت ميزنشينها نيستند ؟!


پس چرا بايد زير آوار فراموشي دفن شوند ؟!



مگر ما به شهدا بدهکار نيستيم ؟!


باورنمي کنيد وقتي که يکي از اين جانبازان بزرگواردرگوش من گفت با انقلابي که به دست شما سپرده ايم چه کرده ايد؟!


ازخداطلب مرگ کردم !


باورکنيد ما مسئوليم ؟!


قبرستانهاي تحجر و پوسيدگي هخامنشي و سلجوقي و ... را رها کنيد البته نه رها نکنيد اما به پهلوانهاي زنده هم نيم نگاهي بيندازيد چرا که پهلوان زنده را عشق است .


سري به بهشت خدا بزنيد که بهشتيان آغوش به رويتان گشوده اند .


+ زده بود به سرمهدی ده نمکی در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت |

 

 سلام بر دوکوهه و سلام بر حسینیه و ................

دو کوهه ،ای پر از نوای کمیل ! ای پر از زیارت عاشورا ! و ای مثنوی معنویت بسیجیان! آمده ام کنار تو ، کنار شانه های ستبر تو و بر زخمهایت بوسه می زنم .

 دو کوهه ، ای دیوان خاطرات سرخ ! آمده ام تا با تو از دلتنگی بسیجیان بگویم . آمده ام بگویم تنها تو نیستی ، که تنهایی ، ما نیز تنهائیم  . و دل خوشیم با مشتی خاطرات پریشا ن .آمده ام بگویم تو از همه بخدا نزدیکتری و بهتر از هر کس در دل بسیجیان جای داری .آمده ام بگویم دلمان انبوه درد است .

 

دوکوهه

 

درد نا مهربانی و حسرت فراق دوستان . آنانکه خود نام آور بیشه های خوف و خطر بودند و فریاد رسایشان کمر دشمن را می شکست ،اینک گمنام ترینند .

تنها تو هستی که از زمزمه بسیجیان آگاهی . خوشا بحالت ! دو کوهه تو میزبان هشت ساله بهترین لاله هایی که در دامان سبز تو پرورش روح یافتند و آگاهانه به خدا رسیدند .

لاله هایی که در دامان تو بود بعد از این در دامنه هیچ دشتی نتوان یافت . با تو و اروند و شلمچه و قلاویزان و شاخ شمیران و ماووت جور دیگری باید صحبت کرد باید از شما با واژه های آسمانی سرود . کاش می شد یکبار دیگر بسیجیا ن را در حسینیه تو گرد آورد و زیارت عاشورایی زمزمه کرد.

دو کوهه ، تو عزیز دل بسیجیانی ، تو پاکترین سرزمینی برای گریه هایم ! تو صبورترینی برای شکوه هایم ! شبهای تو زیباترین شبها ست برای خوا ندن خدا .

تو هنوز که هنوزست بسیجی مانده ای . دشتها همه به تو ا قتدا می کنند . بسیجیان جز در آ غوش تو آرام نمی گیرند .امروز تمام زمزمه هایم را می آورم برای یا فتن آرامش گمشده ام .ما همه خویش را در تو پیدا می کنیم . نمی توان بسیجی بود و تو را نشناخت .نمی توا ن دل بسیجی دا شت و تو را فراموش کرد .

راستی دو کوهه می خواهم بگویم ، چه شده است که جامعه ما را جذبه معنویت فرا نمی گیرد ؟ چه شده ا ست که فرهنگ بسیجی که زمانی ا فتخار پاکترین و بزگترین مردان ما بود از بین رفته است ؟ چه شده ا ست که زمانی نه چندان دور ، بسیجی زندگی کردن ، بسیجی مردن ،راه کسب ا فتخار بود ، اما اینک از بسیجی فقط " لفظ" ان مانده و بس !

راستی دوکوهه ، تو هم این را می دانی که در تمام دنیا یک بسیجی سرمایه دارپیدا نمی شود ؟ و این را هم میدانی که بسیجیان ما ، ماهانه کرایه خانه ندارند بدهند . 

  اما دلشان و عقیده ا شان را به کرایه نمیدهند ؟ و لابد این را هم می دانی که در گوشه وکنار شهرمان ،بسیجیان بیصدا دارند دق می کنند ! دو کوهه ، ای محرم راز بسیجیان ،دل تنگیهایم را فقط در فضای تو پرواز می دهم که از نماز شب بسیجیان سرشاری .

 

ای اشنای سروهای سربدار ، روبروی تو  ارامش عمیقی ست برای ا لتیا م زخمهایم . با تو که می نشینم ، تنهایی را فراموش می کنم و زمزمه یا زهرای بسیجیان را در نگاهت میخوانم . ای یادگار حاج همت ! ای صبور غریب ! ای عطر بسیجیان پیچیده در تنت ! در ان روزگار علی (ع) با چاه درد دل می کرد اینک و در این روزگار ما نیز با تو بازگو می کنیم دلتنگیهایمان را .

ما را دریاب ، دوکوهه !


منبع : راویان نور

+ زده بود به سرمهدی ده نمکی در جمعه 4 آبان1386 و ساعت |