خون پیکره حق در طول تاریخ از قلب عاشوراست که سرچشمه می گیرد و اگر حقیقت را بخواهی هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است.
راوی نور شهید سید مرتضی آوینی
شهید حاج عبدلله ضابط
بنیانگذار گروه تفحص سیره شهدا
عبدالله ضابط، در سال 1341، در دورانی كه امام راحل (ره) فرموده بودند: «سربازان من اكنون يا در گهوارهاند يا هنوز متولد نشدهاند» ، در شهر مقدس مشهد و در خانوادهای كه افتخارشان خادمی آستان قدس رضوی بود پای به عرصه خاك نهادند. شاكله جسمی و روحی حاجآقا، در شهر امام رضا (ع) استوار گردید و با استعداد و پشتكاری كه داشتند از همان دوران دبستان و راهنمایی، با همت و اراده فوِق العادهشان، تنها در یك تابستان، سه پایه درسی را یك جا امتحان داده و به صورت جهشی توانستند در سن 15 سالگی دیپلم را بگیرند. در 16 سالگی، با اصرار پدر بزرگوارشان، برای ادامه تحصیل در رشته داروسازی عازم هندوستان شدند. 6 ماه از تحصیلشان نگذشته بود كه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و ایشان بلافاصله به ایران بازگشتند. در اوایل پیروزی انقلاب، با قبولی در كنكور، مشغول تحصیل در رشته روانشناسی دانشگاه فردوسی مشهد شدند. در همان زمان بود كه به عنوان معلم پرورشی در مدارس راهنمایی و دبیرستان نیز مشغول فعالیت شدند .در سالهای بعد هم به عضویت در سپاه پاسداران مشهد در آمدند. اما ایشان باز احساس میكردند گمشدهای دارند و به خاطر علاقهای كه به مسائل معنوی، خودسازی و تهذیب نفس داشتند در سال 1364 همزمان با تحصیل در دانشكده تربیت مربی عقیدتی شهید محلاتی قم، مشغول به تحصیل درحوزه علمیه قم شدند. و از محضر استادانی هم چون حضرات آیات: شب زندهدار، استادی، خاتم یزدی و شیخجواد تبریزی بهرهمند گردیدند. سپس دروس حوزوی را تا سطح لمعه تدریس نمودند.با توجه به استعداد و علاقه فراوان ایشان در امر تبلیغ، در سال 1372 در دوره تخصصی تبلیغ حوزة علمیه قم مشغول به تحصیل شده، بعد از اتمام دوره، در همان رشته و همان مركز، به تدریس فن خطابه پرداختند.
چند تا خاطره از شهید ضابط :
يكي از فرماندهان مي گويد حاج آقا ضابط برايش تعريف كرده: يكبار كه با كارواني آمده بوده اردوي جنوب، سيد مرتضي آويني را خواب ميبيند. به سيد مي گويد: دوست داشتم وقتي زنده بوديد ميديدمتان. سيد هم ميگويد: نگران نباش فردا 8 صبح بيا پل كرخه!
صبح كه ميشود در درستي خواب شك ميكند ولي بالاخره ميرود روي پل كرخه. ساعت 5/8 ميرسد. منتظر ميشود، ميبيند خبري نيست. سربازي جلو مي آيد و ميگويد: شما منتظر كسي هستيد؟ ميگويد: بله منتظر رفقيم هستم. ميگويد: رفيقت چه شكلي است؟ ميگويد: موهاي جو گندمي دارد، عينك هم ميزند. سرباز ميگويد: رفيقت تا ساعت 8 منتظرت شد نيامدي. بعد مشخصات تو را به من داد و گفت بگويم برايتان كنار پل چيزي نوشته.
رفت كنار پل. سيد نوشته بود: فلاني، منتظرت شدم نيامدي، وعده ما بهشت
---------------------------
نزديك عيد بود. حاج آقا را تنها و پابرهنه ديدم توي طلائيه. با خودم گفتم: يا فلاني مجرد است يا اگر هم متأهل است حتماً با خانوادهاش مشكل دارد، به خاطر اين يكي دو ماهي كه جنوب است.
بعد از شهادتش، خانوادهاش را آورده بودند بازديد از مناطق جنگي. توي دوكوهه خانوادهاش را ديدم. زهراي 6 ساله، دختر حاج آقا، حسابي خود را ميپوشاند. بيرون هم كه مي رفت پوشيه ميزد. خواستم تشويقش كنم. گفتم: زهرا خانم، آفرين! چه حجاب خوبي داري! من هم دوست دارم مثل شما باشم!
نگاهم كرد و گفت: خوب دوست داشتن نداره، حجابت را رعايت كن!
تو دلم گفتم: خدا رحمتت كند حاج آقا!
-------------------------------
از اروند برميگشتيم. توي اتوبوس ايستاده بود و بلندگو را گرفته بود دستش. يك مشت عكس از جيبش درآورد و گفت: عكس شهدا را همراه داشته باشيد. هر جا لازم شد دربياوريد و نشان بچهها دهيد و در مورد شهدا صحبت كنيد. خودش هم شروع كرد: اين شهيد سرش از بدنش جدا شده، اين شهيدي است كه وقتي در قبر ميگذارندش ميخندد...بعد هم عكسها را داد دست يكي از بچهها. عكسها دست به دست مي گشت. حال و هواي بچهها عوض شده بود، شب، عكس شهدا، ذكر خاطره...
تصادف كه كرد، رساندندش بيمارستان. پرستار جيبهايش را گشت، مانده بود اين آدم كيست كه جيبش به جاي محتويات معمولي هر جيبي، پر است از عكس شهيد.

