بسم رب العشق .......................
سلام
امشب ٬ شب اول مردادماهه .
دم غروب با استاد عزیزم حضرت ( س . . . ف . . . س ) توی دفتر نشسته بودیم و از هر دری صحبت کردیم . اونو نمیدونم اما هروقت که با هم میشینیم و گپ میزنیم به جای اینکه دلم واشه میرم تو فکر و حالم خراب میشه ٬ اما نه به خاطر حرف زدن با اون بلکه به خاطر موضوعات ٬ چون همش درد دله .
خدایا تا کی باید بسوزیم . به خدا آدما یه حدی تحمل دارن . صبر تا کی ؟ امتحان تا کی ؟
امروز از صبح حالم خوب نبود . یاد ۳۶۱ روز پیش افتادم و سال پیش همین روزها که قشنگترین لحظه های زندگیم داشت زمینه ساز تمام خون دل خوردن های من میشد .
توی پارک قلمستان خیابان ولی عصر ( عج ) با اسرار یکی از بچه ها نشستم ٬ خواست با انرژی درمانی حالمو بهتر کنه . چشمامو که بستم رفتم .
توی این یه سال نمک روضه هام چی بود ؟ قبلش چی بود ؟ به خدا شاید کسی باورش نشه و خیلیها ( همونایی که تهمت بی هویتی میزنن ) ناراحت بشن ٬ اما به خود خدا هیچ دعایی جز رفتن ندارم .
وقت رفتن شده و زورق من سنگین است
میروم بار به دریا فکنم لــــنگــــــــــــر پـــــر
ای بابا اونقدر دلمون سیاه شده که دیگه اربابمونم ( سلطان عشق علی ابن موسی الرضا علیه السلام ) نیز مارو به زیارت خودش طلب نمیکنه .

دلم لک زده واسه صحن گوهر شاد .
حالا که آقا نمیطلبه ٬ مگه نمیگن حرم آل الله در سینه محبان اونهاست . پس منم از همینجا فریاد میزنم :
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ( ع )
السلام علیک یا غریب الغربا
السلام علیک یا معین الضعفا و الفقرا .....................
یا مولا
دعام کنید .
