بسم رب الجنون
نمیدونم چرا از سر شب تا حالا این شعر تو ذهنم میاد و میره و حتی تو هیئت هم نتونستم اونجوری که باید شادی کنم . براتون مینویسم که شما هم حالشو ببرید :
چشمم از اشک پر و مشک من از آب تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب تهی است
دل من میبرد آبی که از این مشک چکد
کشتیم غرقه به آبی که ز گرداب تهی است
به روی اسب قیامم به روی خاک سجود
این نماز ره عشق است ز آداب تهی است
دست و مشک و علمم لازمه هر سقاست
دست عباس تو از این همه اسباب تهی است
مشک هم اشک به بی دستی من میریزد
بی سبب نیست اگر مشک من از آب تهی است .
داستان این شهر خیلی مفصله اگه زنده بودم براتون تعریف میکنم .
التماس دعا
مجنون.....................
+ زده بود به سرمهدی ده نمکی در شنبه 27 مرداد1386 و ساعت
|

