باسمه تعالی

خدا واسه هیچ کس نصیب نکنه ٬ امروز بعد از اینکه از بهشت زهرا (س) برگشتیم ٬ خانم والده یه کم کسالت داشتن . بردمشون درمانگاه شبانه روزی محلمون .
چشمتون روز بد نبینه ٬ یه لحظه بعد از اینکه وارد اتاق دکتر شدم خشکم زد . دکتر اونجا یه جوونی بود با نزدیک به ۲۰۰ کیلوگرم وزن که معلوم بود هنوز ۲ هفته از دریافت شماره نظام پزشکیش بیشتر نگذشته ٬ بعد از معاینات فرمودند که یه چند تا آمپول و سرم باید مورد استفاده قرار بگیره .
والده رو بردیم تو اتاق تزریقات دیدم یه دختر خانمی که فکر نکنم بیشتر از ۱۸ سال داشت به عنوان مسئول تزریقات اومد و شروع به کار کرد .
تو سالن انتظار نشسته بودم تا سرم حاج خانم تموم بشه دیدم نه بابا مثل اینکه اینجا شهر بچه هاست . از میون ۵ نفر دیگه که اونجا با روپوش سفید کار میکردن ۲ نفرشون خانم و ۳ تا آقای دیگه بودن که مینگین سنی اونها از ۲۰ سال تجاوز نمیکرد ...........
یه کم ترسیدم . رفتم بالا سر مریضمون وایسادم تا خدای نکرده از دست این بچه ها بر حال خراب او مکروهی واصل نشه .
بعدش هم که سرم تموم شد با سرعت هر چه تمام تر از اونجا فرار کردم تا یه وقت کسی از پرسنل اونجا ازم طلب شکلات یا آدامس نکنه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خدا به خیر بگذرونه آخر و عاقبت همه مارو .

